
داده است شفا به کور پیراهن تو
ای جان جهان مست ز بوی تن تو
درمانده و حیران و غریبم ای عشق ،
من آمده ام ، دست من و دامن تو
با خیال دوست یاد بادو باران میکنم
آتش دل سرد با مهر رفیقان میکنم
پنجه بر سازو غزل برلب و سر در فکر یار
زخم دل را با میِ جانانه درمان میکنم
می نهم پا جای پای تک تکِ یاران خود
یاد شبهای فِراق و صحبت از آن میکنم
دلربائی کرده اندو رفته اندو مانده ام
یادشان را من نشا در مزرعِ جان میکنم
مینویسم من غزلها را به عشق روی دوست
سینه را نم رودو دل را ورسخواران* میکنم
روزگار است و جدائی ذاتِ این لامذهب است
من به این بی دین به جرم کفر عصیان میکنم.
یاد تو پرویز من جان برادر
میکشد آتش مرا دیده ی من تر
رفتی و داغ تو شد همسفر من
هرطرفی می روم بوده جلوتر
رفتی و من منتظر در صف نوبت
گشته ای اوّل تو من گشته ام آخر
جمع شما جمع و من مانده و غم ها
کام شما از عسل کام من از زهر
داده سلام مرا خدمت مادر
جان پدر را بگو عشق تو در سر
جان محمّد و تو ، یاوریش کن
فاطمه جان و حمید یاد مکرّر
آمده دوران نو من شب پائیز
حال تو خوش باشد و گوش غمت کر.
در خودم گم شده ام در پسِ پندار خراب
پشت سر مانده ای از حسرت و چشمی بیخواب
شرق و غرب نگهم را نبود جز یادت
از خزر تا به خلیج نظرم جز تو سراب
بال پرواز شکسته و دلی آزرده
روبرو راه دراز و خطر و نقاب
مرده بودم و تو جانم شده بودی ای عشق
داده ای جان دوباره که بگیری به عذاب؟
همه امّید من است تا که بسوزم ز غمت
شاید از کورهٔ عشقت بدر آیم زر ناب
جز تو با هیچ کسم الفت و عشقی نبود
گر نباشد نظر لطف تو عالم مرداب
اشک چشم غزلی ، دُرّ خیال انگیزی
شمس تبریز منی ،هستی من با تو حساب .
هستی و آرامشم معنای تو
گم شدم در خود شدم پیدای تو
تو فرشته تو پری تو چون ملک
کِی رسد حُسنی به گرد پای تو
تو حدیث جان نثاری های من
من همه پیدای ناپیدای تو
غربت از یاد تو طی میشد مرا
قُلّه تو من خاک زیر پای تو
دل به عشقت داده ام شادم از آن
عاشقت هستم منم شیدای تو
ساحل عشقت مرا لنگرگه است
غرقه هستم در دل دریای تو .