احمد یزدانی

احمد یزدانی

محل انتشار اشعار احمد یزدانی
احمد یزدانی

احمد یزدانی

محل انتشار اشعار احمد یزدانی

پدر یعنی که نور زندگانی

پدر یعنی که نور زندگانی
پدر یعنی نشاط و کامرانی
پدر باشد خیال جمع و راحت
وجودش خستگی را استراحت
پدر یعنی که دلگرمی در هر کار
حضورش نور بخشایش و ایثار
پدر یعنی که دستان کرامت
بود کوه غرور و استقامت
پدر یعنی که چتری زیر باران
پدر یعنی شکوه سایه ساران
پدر یعنی که دریای سخاوت
پدر یعنی که یک دنیا صداقت
پدر یعنی تهی از ادّعاها
کلید قفل سختی های دنیا
پدر یعنی که پشتیبان و همراه
پدر یعنی چراغ روشن راه
خیالش خستگی را استراحت
پدر آنی که کوهی را کند کاه
پدر یعنی ستونی پشت فرزند
پدر مهری ز شیرینی چنان قند
پدرها را پدرها میشناسند
خوشا آنان پدر در خانه دارند .
.

ملّت ایران به لطف کردگار

ملّت ایران به لطف کردگار
رفته در راهی که پایانش بهار
گشته است ثابت که در بحر بلا
بوده در هر خانه او را جان نثار
هر زمان لازم شود با اقتدار
کرده اصحاب ریا را تار و مار
انتخابی با خرد از روی فکر
اتّفاق افتاد در اوج فشار
ملّت ایران در این تغییر وضع
آمده با رای قاطع پای کار
در میان آتش و خون و بلا
رد شد از دریا و از وضع نزار
تا گلستان گشته از نو شوره زار
تا سحر گردد پس از شب آشکار
تا که باقرخان بپاخیزد ز شوق
تا که ستّارخان نماید افتخار
تا فراموشش شود اوضاع سخت
تا که میهن گشته از نو گلعزار .
.

از همان جا که کلاه بر سر ماها رفته

از همانجا که کلاه بر سر ماها رفته
باز هم بخت بلندی که به یغما رفته
گوشت قربانی یک عدّه خراب از ذاتیم
انتقاد از سر و کول همه بالا رفته
بحث دلّالی هر کاسب تحریم اکنون
شده شغلی که شرف خدمت او وارفته
رابط ارز و دلار و مثلاً صرّافی
شده اجرای عدالت که به سودا رفته
یا عبادت که خریداری آن آسان است
یا صداقت که فراری و ز دنیا رفته
صبحدم از سر شب دیده ولی ما در خواب
بازهم راه نجاتی که به فردا رفته
راه حل از خودمان سیلی محکم را خورد
باز یک فرصت دیگر که سر زا رفته .
.

دست تو دست دهنده دست باز

دست تو دست دهنده دست باز
روح تو روح بزرگ و بی نیاز
فکر تو راه نجات مردمان
تو کلید مشکلاتی ، چاره ساز

من خطاکار و تو پوشاننده ای
من چو یخ امّا تو جوشاننده ای
حرف من بی منطق حرفت با خرد
تشنه لب هستم تو نوشاننده ای

این دو روز عمر پایانش رسد
هر کسی سامان دورانش رسد
در بهشت جاودان ماوای تو
روح من عاصی به زندانش رسد

باز از نو زاده از مادر شویم
هرکدام از ما به یکسو میرویم
بازهم در گردش است این روزگار
باز جور زندگی را می کِشیم

دست خود کوتاه کن از نیش زبان
چون سخن بیهوده شد باشد زیان
می شوی منفور جمع دوستان
گفتن از من باقیش را خود بخوان

یادگاری از منت سربسته است
روح ما از بد زبانان خسته است
ای رفیق من کلام آخر است
در به روی بدزبانان بسته است .

سرشکسته میان همسالان

سرشکسته میان همسالان
شرمسار از گرانی و حیران
خانه خالی و کوچه ها بن بست
جای پائی نمانده از باران
حاصل کرده ها پریشانی
خسته جانی ز غصّه ها گریان
حاکم سینه ها غروری تلخ
گوئیا زندگی شده زندان
مادران در دعای دلجوئی
روی سجّاده های خود نالان
پدران سربزیر و در ماتم
رو به درگاه حضرت یزدان
آمدی از میان تاریکی
تا بتابی به کشور ایران
شد دعاهای ملّتی مقبول
روشنائی شدی تو با ایمان
کرده ای با نگاه خود غوغا
شد پدیده بیان حق الآن
در زمان گسستن امّید
کرده احیا تفکّرت هر جان
تو نشان داده ای به یک ملّت
عهد و پیمان و عشق فرزندان
شک ندارم که میکنی با کار
سختی و درد و رنج ما آسان
چون چشیدی شکست و بدعهدی
با وفا میکنی تو اش جبران
یا علی ، پای عهد خود هستیم
با تو تا آخرش در این میدان .
خالقا راه حل عنایت کن
منتظر تا شما کنی درمان
در سرانجام آتش دوزخ
شعله ور از دروغ کفتاران .