مسحور زیبائی کوهستان چون ماهم
در پیچ و تاب درّه ها گم میشود راهم
در هر فراز از صخره هایش قُلّه ای زیباست
غرق تماشا از سحرگه تا شبانگاهم .
.
چه ماهرانه زمانه فریب می دهدت
برای لغزش تو وعده سیب می دهدت
سوار بال خیالش کند بچرخاند
نوید یک کفنی با دوجیب می دهدت
بگوید از سحر امّا بسوی شب ببرد
به وادی ظلماتت به صد تعب ببرد
رفیق ره شده همدرد لحظه ها ، آنگه
به دست توطئه های رقیب می دهدت
به لطف خود به تو فرصت دهد به پروازی
تو در گمان که توانی جهان نو سازی
درست لحظه ی اوجت به تو بفهماند ،
همان که برده به اوجت نشیب می دهدت
بدام بازی ایّام می کشد وَ سپس
به سرزمین عجایب بَرَد به سعی عَبَث
غمین و شب زده ، خسته به خانه می آئی
زِ درد و محنت و رنجش نصیب می دهدت
به تازیانه ی اوهام می نوازد ، بعد
به هر گذر ز تو یک خاطره بسازد ، بعد
به لطف عمر تو خود را جوان کند ، آنگه
بدست پیری و ناز طبیب می دهدت
مخور فریب فراز و مشو غمین ز فرود
بساط عالم از آغاز خود همین سان بود
بکار بذر محبّت ، ثمر دهد بی شک
به کِشته برکت خود را حبیب می دهدت.
.
آتشت افتاده در انبار کاهم بارها
کرده رسوا، برده دودم تا سر بازارها
ناشکیبم ،شعله ی عشق تورا دارم به دل
میزنم از دوریت در قبله گاهم زارها
دوستت دارم و با یادتو شادی می کنم
دلهره با تکنوازی میدهد آزارها
دست بردار از لجاجت، حرف آخر را بزن
با منی؟یا با رقیبم میکنی دیدارها؟
مثل ماری می گزد درد حضورش جان من
کرده روحم انتحار از تلخی افکارها
طاقت رنج حضورش را ندارم ، رحم کن
می کشد صد دایره از چرخشی پرگارها
دلخوشم تنها به یک وعده ، سرآید انتظار
می رسند آخر به یکدیگر دل و دلدارها .
.
شیطان شریکم شد و با او کاشتم گندم
انذار می دادند از مکرش به من مردم
من در خیال روز خرمن بوده ام امّا
او خوشه ها را برد و من در ساده لوحی گم .
kootevall.blog.ir
وای از دست سخن چین خراب
از حسادت نیست او را خورد و خواب
می کند بدبین خلایق را به هم
چهره مخفی میکند پشت نقاب .
.