ای کاش از این سراب که زندان آدم است
پای گریز داشت تن خسته جان تو
پای گریز داشت به جایی که دست غیر
راهی نداشت به جان و جهان تو
آنجا کز اتّحاد نهان و عیان تو
فرقی ز هم نداشت عیان و نهان تو
آنجا که خوی مردمی و مهر آدمی
می داشت جان عزیزی ضمان تو
جایی که بهر لقمه ی نانی ز خوان خویش
آزار هر کسی نکشیده روان تو
جایی که بود از اثر آمن و عدل و داد
دل در ضمان عشق و هنر در ضمان تو
آنجا که مردمش ز ادب دوستی شوند
غمخوار تو مصاحب تو، مهربان تو
مهر آیدت ز در که شود میزبان تو
یار آیدت به بر کـه شـود میهمان تو
جان تو جان همه ، جان زندگی ،
جانی چو ناخدای تو در بیکران تو.