علم با سعی تو کامل میشود
خیر از گام تو واصل میشود
ای معلّم از چراغ عمر تو ،
نور هستی وارد دل میشود.
تعریف ز هر مگس نخواهم کردن
همراهی خاروخس نخواهم کردن
من منتظرم که تا بتابد خورشید،
در شب سفری عبث نخواهم کردن .
چشم خود را که میگشائی تو
قفل عالم گشاده میگردد
شادی و عشق میزند لبخند
کارِ مشکل چه ساده میگردد
همه ی جان من شود آزاد
میشوم مردِ ساحرِ خوشبخت
با نگاهِ تو بال پروازم
بار دیگر اعاده میگردد .
باید نشسته خانه تکانی ز دل کنم
افشای رازهای نهاده به گل کنم
باید بگویم از علل ماتم خودم
باید که سیل فروخورده ول کنم
باید که وابکنم عقده های خود
از نو بنای رفته ی بعد از چهل کنم
قصری بسازم و آماده گشته تا
خود را به رود وفا متّصل کنم
تصمیم عاقلانه بگیرم برای خود
خود را ز هرچه بدی منفصل کنم.
بازهم امر و نهی سانسوری
باز فرمان رسیده بر کوری
باز درگیر بند و زنجیرم
باز هم جستجو کنم گوری
باز محدود و بسته دستانم
باز زندان و پنجره ، توری
خسته هستم خدای من خسته
بفرست از برای من نوری .