نقش بازی می کند با ما عدد
مثل نقش روحمان در کالبد
نقش تاق و جفت نقش هستی است
خورده است سوگندها بر آن احد .
زمین و آسمان همخوابه با شرّ و بدی ها شد
بشر در ظلم و کینه ماهر و جدّاً توانا شد
جهالت قدرتی ماهر عدالت منزوی غافل
ز بدمستی کنون انسان اسیر شرّ دنیا شد
جهان در انتظار انفجار و زیر و رو گشتن
اتاق فکر شیطان مرکز نشر ستم ها شد
همه از ظلم ابنا بشر مغروق و سرگردان
برای جنگ دیگر بستر عالم مهیّا شد .
گوئی اینجا آمده قحط الرّجال
راه حل ها شد اسیر قیل و قال
عدّه ای بوده طلبکار از همه
فاتحه ، روی سفیدی شد ذغال .
خاکی که بینا را براند شخص کور آید
عدل هرکجا مهجور ماند دست زور آید
خوب است هستی را بزیبائی تماشا کرد
جوینده را شادی فراوان با وفور آید.
منم و راه دراز و شب و دلتنگی و غم
تک و تنها و به این غربت دور افتادم
نیستی تا بکنارم بنشینی و من از ،
وضع و حال بد خود گفته ببارم نم نم .