فریاد کشم از عمق جانم از نو
من دوست ندارم هستی ام را بی تو
با بال تو پرکشیده ام ، رویایم
بودی به مسیر زندگی پایم تو .
چشمه ای هستم که هجرت کردم از جوی وجود
غرقه در امّید خود جان را زدم بر آب رود
گرچه سرد و خسته هستم در مسیر زندگی
گشته ام راهی چو آتش شعله سان همراه دود .
تازه تر کن زندگی را حضرت باران ببار
شوروشر کن زندگی را حضرت باران ببار
تو نباری زندگی مرگ است ما درگیر آن
پر ثمر کن زندگی را حضرت باران ببار .
چه زیبا هست اشک کودکان هنگام نازیدن
تماشائیست پرواز پرنده وقت کوچیدن
از آن زیباتر است وقتی که انسان میشود عاشق
شعارش مهربانی میشود با عشق ورزیدن.
رفته با بال خیالم به شب خطّ و خطر
چون پلنگان به کمینگاه کسانی که مَپُرس
خاطر از همّت و از راز شب مجنون گفت
رد شدند از دلِ آتش چه یلانی که مپرس
شب و خطّ وخطرِ دشمنِ غدّار گذشت
مانده از همّت و غیرت طیرانی که مپرس
رفته خوبان و بجا مانده غم و رنج فراق
زده آتش به دل پاکدلانی که مپرس
کشتی مردم محکم و فداکاران را
ناخدا برده به مقصد و نشانی که مپرس
حضرتِ عرش نشین رو به شهیدان می گفت
شده صادر به شما خطّ امانی که مپرس.