احمد یزدانی

احمد یزدانی

محل انتشار اشعار احمد یزدانی
احمد یزدانی

احمد یزدانی

محل انتشار اشعار احمد یزدانی

جمع کانگستر و دزدان و دغل ها باهم

جمعِ کانگِستر و دزدان و دغل ها باهم
متلاشی شده ها ، باباشَمل ها باهم
غربت و خرج زیاد و هنر شیّادی
پروژه دست نفوذ است و دُمَل ها باهم
خودشان با خودشان مضحکه ی تاریخند
جز خرابی ندهد جمع گسل ها با هم
مثلاً داخل آدم شده درگیر هستند
مزه ی کافه و اطوار و بغل ها باهم
دور هم جمع شده تا که کلاهی بشوند
بسر احمق و نادان و کچل ها باهم .
.#کوتوال_خندان

وعده صادق به بار خود نشست

وعده صادق به بار خود نشست
تارو پود صهیونیست از هم گسست
موشک و پهپاد چون نقل و نبات ،
از ستمکاران به قدرت بسته دست .
.

دست تو دست دهنده دست باز

دست تو دست دهنده دست باز
روح تو روح بزرگ و بی نیاز
فکر تو راه نجات مردمان
تو کلید مشکلاتی ، چاره ساز

من خطاکار و تو پوشاننده ای
من چو یخ امّا تو جوشاننده ای
حرف من بی منطق حرفت با خرد
تشنه لب هستم تو نوشاننده ای

این دو روز عمر پایانش رسد
هر کسی سامان دورانش رسد
در بهشت جاودان ماوای تو
روح من عاصی به زندانش رسد

باز از نو زاده از مادر شویم
هرکدام از ما به یکسو میرویم
بازهم در گردش است این روزگار
باز جور زندگی را می کِشیم

دست خود کوتاه کن از نیش زبان
چون سخن بیهوده شد باشد زیان
می شوی منفور جمع دوستان
گفتن از من باقیش را خود بخوان

یادگاری از منت سربسته است
روح ما از بد زبانان خسته است
ای رفیق من کلام آخر است
در به روی بدزبانان بسته است .

سرشکسته میان همسالان

سرشکسته میان همسالان
شرمسار از گرانی و حیران
خانه خالی و کوچه ها بن بست
جای پائی نمانده از باران
حاصل کرده ها پریشانی
خسته جانی ز غصّه ها گریان
حاکم سینه ها غروری تلخ
گوئیا زندگی شده زندان
مادران در دعای دلجوئی
روی سجّاده های خود نالان
پدران سربزیر و در ماتم
رو به درگاه حضرت یزدان
آمدی از میان تاریکی
تا بتابی به کشور ایران
شد دعاهای ملّتی مقبول
روشنائی شدی تو با ایمان
کرده ای با نگاه خود غوغا
شد پدیده بیان حق الآن
در زمان گسستن امّید
کرده احیا تفکّرت هر جان
تو نشان داده ای به یک ملّت
عهد و پیمان و عشق فرزندان
شک ندارم که میکنی با کار
سختی و درد و رنج ما آسان
چون چشیدی شکست و بدعهدی
با وفا میکنی تو اش جبران
یا علی ، پای عهد خود هستیم
با تو تا آخرش در این میدان .
خالقا راه حل عنایت کن
منتظر تا شما کنی درمان
در سرانجام آتش دوزخ
شعله ور از دروغ کفتاران .

مسحور زیبائی کوهستان چون ماهم

مسحور زیبائی کوهستان چون ماهم
در پیچ و تاب درّه ها گم میشود راهم
در هر فراز از صخره هایش قُلّه ای زیباست
غرق تماشا از سحرگه تا شبانگاهم .