احمد یزدانی

احمد یزدانی

محل انتشار اشعار احمد یزدانی
احمد یزدانی

احمد یزدانی

محل انتشار اشعار احمد یزدانی

هرکه را عشق بود درد بده درمانش

هرکه را عشق بود درد بده درمانش
خالقا حفظ کن از پیچ و خم دورانش
بده آرامش و آسایش و ثروت بسیار
بنما هم نفس مهر پریرویانش .
.

نبوده راه گذر بی گذر به آب زدند

نبوده راه گذر ، بی گذر به آب زدند
به روی رنج وطن دیده را به خواب زدند
برای غارت اموال مردم در بند
خرافه را گره بر آیه های ناب زدند
نشسته بر سر گور خرد و منطق را
به آتش دل اهل نظر کباب زدند .
.

چه ماهرانه زمانه فریب میدهدت

چه ماهرانه زمانه فریب می دهدت
برای لغزش تو وعده سیب می دهدت
سوار بال خیالش کند بچرخاند
نوید یک کفنی با دوجیب می دهدت

بگوید از سحر امّا بسوی شب ببرد
به وادی ظلماتت به صد تعب ببرد
رفیق ره شده همدرد لحظه ها ، آنگه
به دست توطئه های رقیب می دهدت

به لطف خود به تو فرصت دهد به پروازی
تو در گمان که توانی جهان نو سازی
درست لحظه ی اوجت به تو بفهماند ،
همان که برده به اوجت نشیب می دهدت

بدام بازی ایّام می کشد وَ سپس
به سرزمین عجایب بَرَد به سعی عَبَث
غمین و شب زده ، خسته به خانه می آئی
زِ درد و محنت و رنجش نصیب می دهدت

به تازیانه ی اوهام می نوازد ، بعد
به هر گذر ز تو یک خاطره بسازد ، بعد
به لطف عمر تو خود را جوان کند ، آنگه
بدست پیری و ناز طبیب می دهدت

مخور فریب فراز و مشو غمین ز فرود
بساط عالم از آغاز خود همین سان بود
بکار بذر محبّت ، ثمر دهد بی شک
به کِشته برکت خود را حبیب می دهدت.
.

چشم زیبای تو شلتاقی رگبار بهار

چشم زیبای تو شلتاقی رگبار بهار
می زند سلسله ی موی تو عشّاقت دار
خوش تراشیده تر از سنگ برلیان هستی
سرخوشی میوه ی چشمان تو در هر دیدار
قامتت طعنه به راش کهن جنگلهاست
می کند لرزش اندام تو شهری ناکار
قرص زیبای قمر هستی و مهتاب شبی
میگذارد ز تماشای تو غم پا بفرار
بت افسونگری و میل پرستش داری
از تو لات و هبل اکنون شده اند بیمقدار
می رسی میبری همراه خودت دل ها را
شده عشّاق تو خارج ز شمار و آمار
نازنین لعبت طنّاز محل ، زیبائی
خفته هر خانه جوانی ز خیالت بیمار
تا تو را شیوه ی دلبردن و شهرآشوبیست
رحم کن ، پای خود از خانه به بیرون مگذار .

آتشت افتاده در انبار کاهم بارها

آتشت افتاده در انبار کاهم بارها
کرده رسوا، برده دودم تا سر بازارها
ناشکیبم ،شعله ی عشق تورا دارم به دل
میزنم از دوریت در قبله گاهم زارها
دوستت دارم و با یادتو شادی می کنم
دلهره با تکنوازی میدهد آزارها
دست بردار از لجاجت، حرف آخر را بزن
با منی؟یا با رقیبم میکنی دیدارها؟
مثل ماری می گزد درد حضورش جان من
کرده روحم انتحار از تلخی افکارها
طاقت رنج حضورش را ندارم ، رحم کن
می کشد صد دایره از چرخشی پرگارها
دلخوشم تنها به یک وعده ، سرآید انتظار
می رسند آخر به یکدیگر دل و دلدارها .