نفرین به جنگ و به راه و رونده اش
نفرین به فقر و به نیش گزنده اش
تعظیم در برابر صلح و برابری
نفرین به هرچه ستمگر و بنده اش .
در فضای نتی که سانسوری
تحت اخبار خاص و دستوری
با هدایت بسوی اهدافی
گشته جذب فضای منشوری
لرزش چشم و دست و بازویت
گم شدی در خودت و ناسوری
کرده شلّیک مستمر سویت
سیبل او گشته ای و مسروری
دلهره حاکمت و محدودی
حال و روزت بسوی ناجوری
بوده سرباز صفر او امّا ،
دیده خود را چو امپراتوری
ملتهب با احاطه ای در آن ،
هر طرف وِزّ و وِز چو زنبوری
تیره گی حاکم و فضا تاریک
در تعارف چو ماه پر نوری
مهره در دست نفس شیطانی
در فضا چون فرشته ممهوری
بوده بازیچه ی نفوذ از خود
همچو اهرم برای مزدوری
هرچه در آن فرو روی غرقی
بر وجود خودت چو ساطوری
در مسیری به رنگ صدرنگی
لخت و عریان شدی به مستوری
در فضا غوطه ور ز اخباری
می روی رو بسوی رنجوری
منزوی در سکوت یک میزی
در خیالت چو کاخ معموری
شیر بیباک بیشه ات مرده
جغد تسلیم دام پر زوری
سر بصحرای گنگ و رازآلود
دست ظلمی بقدر مقدوری
رعد و برقی برای رگباری
زنده هستی ولی به منفوری
روز و شب در خیال آزادی
در قفس زندگی چنان گوری
روبرو با سراب رویاها
خوش خیالی در حسرت نوری
غرب وحشی شدی نمیدانی
سارق گنج شرقِ رنجوری
گشته ای یک معادله ، مجهول
راه حل داری و از آن دوری
با سلیمان جان خود قهری
می روی زیر پا چنان موری.
از گروه هنر و بوده توقّع از ما
کرده در وقت خطر مردم خود را بیدار
حال ما بد و بدی ها چو شد از ما عنوان
خوانده ما را به غضب مهره ای از استکبار
بد عمل کرده و مردم شده چون بازیچه
عقل کُل ها شده اند دشمن خونی ، غدّار
جای اصلاح خرابی و نجات میهن
گشته اند بر سر ارباب تذکّر آوار
آن کسانی که نماینده ی مردم بودند
شده اند مدّعی مردم و باری بر بار
متّهم کرده به اینکه همه دشمن هستند
جای تدبیر و خرد کرده عمل چون بیمار
غالب مردم ایران به وطن غمخوارند
کیسه بیمار و گرفتار گرانی ، بیکار
درد داریم خدایا به که باید گفتن
که نگوید شده ای دشمن مردم ، بدکار
جرممان بوده که تبیین حقیقت کردیم
بوده ایرانی و بر میهن زیبا غمخوار
در خطر غوطه ور و راه تنفّس بسته
تا زمستان نرود نیست بهاری در کار .
دستان نفوذ و یار ظلمت شده اند
آلوده به میکروب خیانت شده اند
در پهنه ی جنگ خیروشر با غفلت،
سرپنجه ی لشکر لجاجت شده اند .
جنگ ترکیبی و سوز دل و سرمائی سخت
شده اند عالم و آدم که شود حق دلسرد
عالمی داده به هم دست جفا ما تنها
درد ما را نکند حس کسی الّا همدرد
دیده از روز ازل سختی ره را امّا
راه حل بوده جدالی که نفهمد بی درد
تا ته قصّه همه محکم و در یک سنگر
تا که میهن شود آزاد و رها از هر درد
جنگ با دشمن بیگانه ندارد سختی
مشکل از داخلمان است و نفسهایی سرد.