
در ظلمت شب به راحتی خوابیدم
رویای سعادت خودم را دیدم
با گریه به این جهان نهادم پایم
با خنده به ریشِ گریه ام خندیدم

تو مانند بهار و فصل رویش
کلید صلح و انوار پرستش
تو زیبائی چنان دلبستگی ها
میان تیره گیهائی تو تابش
حضور تو برای خانه کافیست
چنان جوهر برای کار و کوشش
تو هستی بهترین ، انگیزه بخشی
توئی دستان یاریگر و بخشش
به سینه اوج زیبائی تو هستی
چنان گوهر توئی اوج درخشش
عجین با مهربانی با طراوت
برای عاشقان غوغای چالش
تماشائی جهان با دیدگانت
تو هستی چشمه سار و روح جوشش
دویدن از برای دیدنت عشق
پرستش هستی و دست نیایش
شود هر عاقلی دیوانه ی تو
تو بخشنده توئی لطف نوازش
توان و قدرت اندیشه هستی
بود چشمان تو محراب پایش
جهان بی تو گوری سرد و تاریک
توئی زیبائی خلقت گشایش .
تصادف شد شبی در نقطه ای کور
که من با جرثقیلم بوده مامور
سراسیمه دویدم رو به آنجا
رسیدم دیده ام شخصی که منفور
دو پایش بوده در آهن گرفتار
دو دستش هم شکسته بوده بدجور
به شیطان فرصتی کوچک ندادم
که چشمان مرا کرده به حق کور
کمک کردم درآوردم از آن وضع
شد اسباب نجات از هر نظر جور
رسیده دیگران و برده او را
مداوا شد رها از حال ناجور
مرا دید و تشکّر کرد و این گفت
که من عمری به مردم گفته ام زور
تو را وقتی که دیدم روبرویم
تصوّر کرده خود را در دل گور
ولی دادی خجالت با گذشتت
شدی در خانه ی تاریک دل نور
الهی رنج و بدبختی نبینی
شود هر مانعی از راه تو دور
به او گفتم که تو بودی گرفتار
تصادف کرده تن را از تو رنجور
تمام فکر من آنجا نجاتت
نبوده بر خدایم کرده مستور
ره و رسم جوانمردان نباشد
رها کرده غریقی در دل هور
جهان گرد است و قانونش چنین است
خورد هرکس ز کِشت کرده اش سور .
منظومه ای از معرفتند شاعرها
گلخانه ای از طراوتند شاعرها
چشمان پر از سیری و دستان خالی
چون جوهره ی عاطفتند شاعرها
یار همه هستند و پر از تنهائی
افتاده ی با منزلتند شاعرها
دستان سخاوتند و عاشق ، تنها
قربانی مظلومیتند شاعرها
غمخوار همه ولی بدون غمخوار
تنهائی از هر جهتند شاعرها
فریاد بلند حق صدای مظلوم
بخشنده و با سخاوتند شاعرها
یار وطن و فدائی هم میهن
آزاده ی با کرامتند شاعرها .
فیروزکوهِ زیبا
شهر قشنگ ایران
با مردم بزرگش
دستش رسد به کیوان
با قُلّه ها و قلعه
دیوان در آن به زندان
شهر طبیعت و علم
باشد چو دُر درخشان
با چشمه سار و آهو
غم را کند پریشان
از هر طرف ببینی
کوه غرور مردان
با بانوان زیبا
غرّنده چون پلنگان
هر قلعه اش حکایت
دارد ز داغ دوران
آن شهر غم گرفته
اکنون دوباره خندان
با سعی و کار و همّت
گردیده چون گلستان
روئیده از دوباره
بذر بزرگی از آن
با مردمان شادش
جوشیده سعی خوبان
در مرتعش شکار است
رقصان و پایکوبان
تاریخ پر ز رازش
دارد سخن فراوان
با انتخاب این شهر
مهمان آن شو آسان
مهر و محبّت اینجا
گردد نثار مهمان
یکبار اگر بیائی
همواره بوده خواهان .