روح دریا به چنگ مرداب است
اشک مردم روان چو خوناب است
لعن و نفرین به عمق شب ، ناجنس
عقده ای مثل مکر گرداب است
خشم آتش به زیر خاکستر
شعله آواره از تب و تاب است
یک سراب حقیر و بی معنا ،
داور چشمه های پر آب است
دیدگانی مریض و دیدی کور
حاکم مردمان نایاب است
شیر جنگل خبر ندارد که ،
گزمه روباه پست و ناباب است؟
صبح سحر است و چهچه بلبل مست
گوید که بپاخیز خدا منتظر است
با حال خوشت همنفس شبنم و گل
تردید نکن خدا حواسش به تو هست.
دخترم خنده گل های بهارانی تو ،
شوق گرمای شب سرد زمستانی تو
همه دنیای منی، نور وجودم هستی
موج آرامش این سینه ی ویرانی تو
مانده ام تا چه بگویم بتو ای دنیایم
بمن و مادر خود نور فروزانی تو
میکنم دست به درگاه خداوند بلند
خالقا حفظ کُنَش ، حضرت جانانی تو.
میان برگ بید و بادها یاد قشنگ روزگارانی
که مفتونی ز حیرت در حنائی فصل شوق روزگارانی
وَ در اوهام گنگ لحظه ها افسونگری در اوج تنهائی
که در خلوت گرفته همچو شعله دامنت را عشق سوزانی
جدالی بی امان با خود ز دست فاصله سنگین گلاویزی
و میگوئی که اکنون این من و این هم سکانس تلخ پایانی
که ناگه از افق می آید این پیغام از سوی خدای عشق
بیا عاشق بیا اینجا تو در نزد خدای عشق مهمانی .
انعکاس تلخی و شیرینیم
مرزی از خوش بینی و بدبینیم
ذرّه ای هستم معلّق در هوا
مظهر دینداری و بی دینیم .